عشق یعنی
کجا و کی کنار واژه های که بنشانمت
منوچهری حافظ یا نیما ؟
بگو کنار واژه های که بگذارم تا زیباتر بنشینی در شعر آن جا ؟
آن جا
با واژه های منوچهری باید
بر کوه هه ی شتری سرخ موی بنشینی
یا ترک اسب کرندی پشت سرم تا
خرگاه به خرگاه بگردانمت
تا بعد لمحه ای کنارم بنشینی به دلخواه
بر کرسی جهاز ی جل جماز یا نمد زینی
این سو تر
با واژه های حافظ اما
باید به رسم خراباتیان
با آسمان در آویزم
یا دست کم ماه
و زیر سروی تنها بنشینم و تماشایت کنم به هودج آه
ولی با نیما می توانیم کمی قدم بزنیم
در امتدا ماخ اولا
به راستی ای زیبا
در بارگاه کی زیباتری
کی و کجا ؟
شتر که هیچ نه بر ترک اسب آرامم نه در کجاوه ماه نه آه
نه آسمان نه خرابات
نه بر کرانه ی ماخ اولا حتی
پیکان دست دومی و
جاجیمی دشتستانی
همان که مادربزرگت بافت در حوالی زعفران زار قائنات
ما را بس
مگر همیشه نمی گفتی به گویش دشتستانی که
تو نرخ زعفران را بالا ببر
که نرخ بوس دختر و نرخ زعفرونه ؟
شباش! اما
بر پرزهای همین جاجیم
و صندلی چرب همان پیکان
هم بوی شعر جاهلی با تست بوی شیر گرم شتر
هم عطر آسمانی قرآن
از اولین هجای تکبیر
بر شانه شکسته ی هبل
مانند مارمست گم کرده جفت
هم پیچ و تاب شهوانی ماخ اولا
هم زنگ شروه های فایز
هم رنگ زعفران خوشبوی قاینات
کنار واژه های کی و کجا را بگذار
بگذار و بگذر
اینک ترا
پهلوی شکل گربه ی جغرافیای ایران
خواهم گذاشت
پهلوی جسم ایران
تا بوی کوه و دشت بگیری
بوی خلیج فارس و دریاچه ی بزرگ خزر
بوی قباد و کیلکا
تا بوی گل بگیری و گل
تا بوی سرخ گل سرخ بگیری
رویده از گل سرخ گلسرخی ها
تا بوی عشق بگیری
و اعتراض
در واژه نه
تو را در اینه های کوچک هر روزه ی زنان ساده می گذارم
تا
هر بامداد دیده شوی هر جا در هر کس
ترا
در انحناهای آرام و تند تحریر ها ایرانی خواهم نشاند
تحریر های مخملی صدای بنان از گلوی شجریان تا شنیده شوی
هر صبح و عصر در خانه ها تکسی ها باغ ها همه جا
تو را در گلدان کوچکمان بر ایوان خواهم کاشت
ترا
در چشم های همیشه بیدار منوچهر آتشی خواهم کاشت
تو میهن منی عشق یعنی میهن
تو را در ایران نه ! ایران را در تو خواهم نگاشت


-------------------

من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم
منم دلبسته اين خاک، من فرزند ايرانم


يکي بود يکي نبود اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم يکي داشت و يکي نداشت اوني که داشت تو بودي واوني که تو رو نداشت من بودم يکي خواست و يکي نخواست اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست من بودم يکي آورد و يکي نياورد اوني که آورد تو بودي و اوني که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم يکي برد و يکي باخت اوني که برد تو بودي و اوني که دل به تو باخت من بودم يکي گفت و يکي نگفت اوني که گفت تو بودي و اوني که "دوست دارم" رو جز تو به هيچ کس نگفت من بودم يکي موندو يکي نموند اوني که موند تو بودي و اونی که بدون تو نموند من بودم

 

 

اگر باد بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....

 

                            گاهي آرزو مي کنم...     

 

 

*عشق با لذت نگریستن در چهره ی معشوق زاده شده، با نیاز به دیدن معشوق سیر آب گشته و با وصال معشوق به بار می نشیند.

 

 

"you are remembered for the rules you break!"

سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را، مدران!

مکن ای خسته، در اين بغض درنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکيست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکيست

ديدی آن را که تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش، سرشارترين
آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد! چه دلازارترين؟

نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند،
نه همين در غمت اين گونه نشاند؛
با تو چون دشمن،دارد سر جنگ!
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيسته اي،سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون،رنگ
دل ديوانه تنها،دل تنگ!

               

                                                                             فریدون مشیری

 

 

لاينل واترمن داستان آهنگری را ميگويد که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور  تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند.سال ها با علاقه کار کرد ، به ديگران نيکی کرد، اما با تمام پرهيزگاری،چيزی درست به نظر نميآمد. حتی مشکلاتش مدام بيشتر  ميشد
يک روز عصر ، دوستی که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد ،گفت :" واقعاً عجيب است ،درست بعد از اينکه تصميم گرفتی مرد خداترسی شوی ، زندگی ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم ، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحانی  ،هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگی اش آمده.
اما نميخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد ، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
"در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيری بسازم. ميدانی چطور اين کار را ميکنم؟اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود .بعد با بی رحمی ، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزانم ، تا اينکه فولاد، شکلی را بگيرد که ميخواهم . بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم،و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد،فولاد به خاطر اين تغيير ناگهانی دما،ناله ميکند و رنج ميبرد.بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافی نيست"
آهنگر مدتی سکوت کرد، سيگاری روشن کرد و ادامه داد:
"گاهی فولادی که به دستم ميرسد،نميتواند تاب اين عمل را بياورد. حرارت ، ضربات پتک و آب سرد،تمامش را ترک می اندازد. ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبی در نخواهد آمد"
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
"ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذيرفته ام ،و گاهی به شدت احساس سرما ميکنم، انگار فولادی باشم که از ابديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزی که  ميخواهم اين است: خدای من ،از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو ميخواهی ، به خود بگيرم . با هر روشی که مي پسندی ، ادامه بده، هر مدت که لازم است ،ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فايده پرتاب نکن!"

راه حل برای مشکلات

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .

مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

پند اول

بوقلموني، گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه، ندانم.
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني.
 
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست.

تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد. تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

نتيجه اخلاقي
 
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني

 

 


پند دوم
گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد.

گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت.

گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد.

گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد.


نتيجه اخلاقي
 
هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.

هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.
گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان.

 

 


پند سوم
 خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد: که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته، کار نکنم؟
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه
 
خرگوش بنشست بي حرکت. روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد.

نتيجه اخلاقي
لازمت نشستن و کار نکردن، بالا نشستن است.

 

 

   بم زير آوار مانداما...

                              انسانيت و اميد ومهر ودولت زنده است و ديگر بار بر فراز ويرانه ها

                              كوچه هايت را از شميم خوش بهار نارنج و غريو كودكان سرمست ودختركان سر به هوا وترانه دلاويز زندگی سرشار خواهيم كرد.

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه ... یكدیگر را دوست داشتند:

زن جوان : یواش برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش میكنم من خیلی می ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی

مرد جوان : مرا محكم بگیر

 

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مهاجرت قبل از موعد - حکايت های پند آموز

روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك  و كلبه اي محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما هیچ كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند؟

آن سوی پنجره - داستان عاطفی

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ...

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.


کمک به عشق - داستان عاطفی

روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی ، غم ، غرور ، عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت پس همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت کردند و جزیره را ترک کردند . اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود .

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهش جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جائی برای تو نیست .

 


ياد بود - حکايت های پند آموز

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند. 
 

مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.